752 - تاریخ: 1396/6/2 ساعت: 20:51
من بیشتر بلاگفآ هستم . اینجا خیلی بی روحِ . خیلی اتفاقات افتآد .. یِ مدت مامانم مریض بود . جسمی نبود البتـه . خیلی روزایِ بدی بود . من تحمل نداشتـم . اون دو شبی کِ اونجا بودیـم یِ جوری شُده بودم . گاهی تهوع خفیف . بعد از اون تا 1 هفتـه خواب نداشتـم . الان به مُرور داره بهتـر میشه . مامان ـَم هم یکم ...
751 - تاریخ: 1396/5/21 ساعت: 7:06
هیشکی تنهآ تـر از مَن نیس .. نه کسی نگرانـم میشِه . نه کسی حالِ بدمُ جدی میگیره .. نه گوشیم زنگ میخورهـ .. شده حتی تو خیابـون اداشُ در آوردم کِ اینقدر بی کَس نباشم .. نشُد تلگرامم رو باز کنم ببینم همه پیام دادن قبل از مَن .. حالمُ پرسیـدن .. نشُد . همیشه اول من بودم .. (: نَ دوستِ واقعی دارم .. حتی
تموم - تاریخ: 1396/5/4 ساعت: 7:51
بهش گفتم بی لیاقـت و بلاکم کرد و اینستآ هَم بلاک کرد و دفعه پیش اینستآ بلاک نکرد .. هرچی دلش میخواد تو دعوا میگه . دیگه نتونستم تحمل کنم :) به خصوص ک خبر داشتم pm میده جایی و راستش خودم دعوا رو راه انداختم چون حواسش جایِ دیگه بود و خبر داشتم .. زنگ زدم دوبار . رَد داد .. یِ اِس دادم .. فکر کُنم تم
749 - روزای بدی بود - تاریخ: 1396/5/4 ساعت: 7:51
تویِ این چند وقت هَم روزایِ بد در حَد مرگ داشتـم و هَم روزایِ معمولی . حدودایِ 24 تیـر بود . خیلی روزِ بدی بود . مَن به دلایلی کِ میدونستـم به یکی دیگه جواب میده و به مَن جواب نمیـده بهش گفتم اوکی بای . و اونم شدیدا عصبی شُد :) ما کلا بای نداریـم تویِ حرفآمون . حتی ناراحت باشیـم میگیم فعلا یا میگیم
750 - تاریخ: 1396/5/4 ساعت: 7:51
صُبح هآ خیلی دیر بیـدار میشم . 9 به بعد . مُدت هآس نرفتـم پیاده روی صبحگآهی .. شب هآ دانلودِ سریالِ عاشقانه . تآ قسمتِ 14 رو دیدم تو ایـن دو سه روز :) خوب بود .. اِمروز سریال دیدم . ظرف هآ رو شستـم ، میـزمُ تمیـز کردم ، اتاقُ جارو کشیـدم ، دیگه شُده بود آشغال دونی :) دور تخت ـَم همش پُر از دستمال .
کنسرتِ سیروان - تاریخ: 1396/4/21 ساعت: 5:03
17 تیر ساعت 18:30 . ما از 1 ساعت قبل رو به رو درِ سالُـن بودیـم . همش ایستآده بودیـم . رفتیـم تو ، 19:30 شروع شُد . مَـن تنها بودَم خیـلی خوب بود . از بهتریـن شب هآم بود . اینقدر جیـغ و داد زدم گلـوم دَرد گرفتـِه بود .. تو ویـدیـو هام صِدای نکَره ـَم میآد :)) کلی عکس و ویـدیـو .. وسطِش کع مشکل پی
746 - تاریخ: 1396/4/17 ساعت: 9:25
کلی حرفـ داشتم اما همشـو باید خلاصه کنم . شُدم مُرده یِ متحرک ، پُر از اتفاقـاتِ بَـد .. متنفرم از ایـن روزا ، کاش همش یِ خوابِ لعنتی بود . میگذروندیـم با هَم .. خیلی فکری شُده بودم . میگفتـم باهام غریبـه شُده دیگه نمیگه کجآست چیکار میکنه :) دلم میخواست تلگرامم رو پآک کنـم ، به خاطرِ چت هـامون نمیتو
745 - روزای بد .. - تاریخ: 1396/4/8 ساعت: 17:30
مثل این میمونه کع روزـایِ بـدِ زندگیـم برگشتـن . روزایِ بد خیلی بَد . امروزی کِ واسع شماها عیـد بود ، واسِه مَن مُزخرفــ گذشت . این روزـا کع پدر مادرم قهـرن . اون ُ دیگه کنارم ندارم مثِ قبل . حرفایی کِ بهم زد اون روز . کِ خُرد شُدم کِ ریختـم پآییـن .. کع بعد باز بهتر شُد باهام . #دمدمی_مزاج . اون رو
744 - تاریخ: 1396/3/31 ساعت: 10:02
شب بود ، شبِ بعدش ، بعد از اون بحث پیام نداده بودیـم . زیاد نگذشته بود . 1 روز ؟ برای ِ من طولانی بود . میخواستم بخواب ـَم ، نمیتونستم . داشتم تو تخت ـَم جون میدادم . داشتم میمُردم . نمیتونستم تحمل کنم . 2 و خُرده ای شُده بود . صِداش زدم .. گفت جانـم .. گفتم هیچی . گفت چطوری ؟ گفتم خوبی ؟ گفت نَ ،
743 - کادو - تاریخ: 1396/3/27 ساعت: 17:31
از اون زمان کِ گوشی خریـد . دیگه اصلا اون آدمِ سابق نشد . خیلی بَحث داشتیم . خیلی چیزا رو هَم راحت بهش گفتم . خیلی گریه هآ کردم . میدونی وقتی یِ آدم عوض میشه حتی اگه کنارت باشه مثلِ این میمونه کِ رفته باشه .. میگفت مَن همش سرِکارم . شبا خسته ام . کارام خیلی زیآده :) شایدم راست میگفت !! میگفت من فقط
742 - ذوق مرگ - تاریخ: 1396/3/10 ساعت: 0:36
خیلی حرف مونده بزنـم . اما خلاصه ـشون میکنم . نشستم پشتِ میـز ، یِ چایی جلوم و لَبخند دارم . آخه میدونین دیشب #ذوق_مرگ شُدم . آخه گوشی خرید بالاخره ، آنلاین شُد ، بعد از حدود 3-4 ماه ! وقتی گفت سلام . شوکه بودم . فکر میکردم بازم از همون خواب هآست کِ میدیدم آنلاین شُده و پی اِم داده :) تا چند دقیقه
741 - تاریخ: 1396/3/2 ساعت: 13:46
عصرهآ دلگیـر ، جنون آور ، تنها ، این روزهآ از تمام روزایِ زندگیم بی حوصله تر و افسُرده ترم :) قبلن قراری بود ، دور دوری چیزی پیش می اومَد . اما این روزها تمام فکرم شُده تـو .. انگار هیچی دیگه توش نیست :) حتی دیگه کار کردن هَم واسَم مُهم نیست .. بعد ا
740 - تولُد - تاریخ: 1396/2/22 ساعت: 20:26
دیروز 11 اردیبهشت ، روز تولدَم بود . مثِ همیشه . به جز دنیآیِ مجازی هیچ خبری نبود . فقط عصر رفتیـم کیک خریـدیم و خوردیـم . خیلی هَم خوشمزه نبـود . گردو وسطش به نظر مونده می اومَد .. اینستآ خیلی ـآ تبریک گفتـن اما یِ سریا پارسال تبریک گفتن اما امسال ف
738 - فراز و نشیب - تاریخ: 1396/2/11 ساعت: 5:36
خیلی وقت بود ننوشتـه بودم مگه نَ ؟ از اوایلِ عیـد . حسش نمی اومـَد ..هر بار میخواستـم بنویسم عصبی میشُدم ، یا خواب ـَم میومَد ، یا خسته بودم ، یِ بلاگفآ دارم . اونجا بودم اغلـب .شاید چون اینجا به تـخـم هیشکی نبـودم یا نظرات چرت میدیـدم اغلب . خیلی اتفاقا افتـاد ، خیلی گریه هآ شُد ، خیلی حرفا زده شُد...
739 - جوجه رنگی - تاریخ: 1396/2/11 ساعت: 5:36
این روزهآ ، هرجا رو نگاه میکنی سرسبـزِ . تویِ بلـوارها پُر از گُل ، هوا یکم گرم شُده اما خوبـه به نظرم ، تنها بدیش اینه کِ پایه یِ گردش نداشته باشی . دلم میخواست یِ صُبح برم چمـران . اما تنهایی لـذتِ خاصی نداره :) پدر و مادرم هنوز قهر هستـن . چهارشنبه کِ میرفتیـم خونه ، صُبـح بود ، گفتم جوجه رنگی می...
1396 - تاریخ: 1396/1/5 ساعت: 17:33
سال نـو ـِتون مُبارک . بالاخره سال زوج شُد ، 1396 ! سالِ خروس . پنج شنبه آخ سال بعد از مدت ها و سال ها رفتم قبرستون باهاشون ، قبرِ پسر عمو ، مامان بزرگ رو دیدم ، یکم یاد گرفتم . دوستِ دورانِ مدرسم رو دیدم ، با یِ نگاه منو شناخت ، احوالپرسی کردیم ، گفت نی نی دارم ، باردار بود ، به مامانش میگفت ما کلی
727 - تاریخ: 1395/12/25 ساعت: 2:11
یک دو روز هوا ابری ، بارونی بود . 2 - 3 روزه سرما خوردم . زیاد شدید نیست فقط گلوم اذیت میکنه ، سوزن سوزن میشه گاهی شدید .. اون روز دوستم اومَد رفتیم ارم . کنار برکه ، حرف و تعریف ، یکم سَرد بود . یِ دیدار کاملن معمولی . من ساکت و اون حرف میزد . سبیلش :) بعدم کار داشت قبلِ ظهر برگشتیم . چیزِ خاصی نبو
728 - تاریخ: 1395/12/25 ساعت: 2:11
امروز شیراز خیلی سَرد شُده . عکسی دیدم از میدان پارسه کِ یخ زده بود . مگه داریم بدتر از عصرِ جُمعه یِ سرد و ساکت .. کِ نشستی رو تخت و لپ تاپ رو پآت . sms ای کِ همچنآن زده pending .. خواهری کِ رو مخ ِ و .. تنهایی .. دو روز پیش بارونی بود هَوا . صُبحش تا ظهر موندم تو تَخت . بعدش یِ نسکافه یِ غلیظ و نا
729 - تاریخ: 1395/12/25 ساعت: 2:11
این چند وقت اصَلا حسِ نوشتن نبود . مُدام میخواستم بنویسم . نمیشُد . آخه از طَرفی عادت دارم رو زمین یا تخت وبلاگ بنویسم و همَش پشتِ میز بودم . گویآ حروفِ کیبورد هَم قاطی میکنم :| حرف واسِه گفتَن خیلی زیآدهـ .. قراره از فردا سامانه بارشیِ خطرناکی شیراز رو بگیرهـ و اخطار سیل داده شُده و مدارس و دانشگاه
730 - تاریخ: 1395/12/25 ساعت: 2:11
امروز صُبح حدودایِ 7 بیدار شُدم . همش اون تو فکرم بود ، نتونستم بخواب ـَم . موندم تو تخت و فکر و فکر :) خواهرم زنگ زد خونه ، مجبور شُدم بلند شم . همکارش می اومَد یه چیزی ببره . سریع خودمُ درست کردم . بعدش دیدم فرصت خوبیه از خونه زدم بیرون . هوا ابری شُد .. رفتم معالی آباد .. اون دکه ، شآرژ ایرانسل